اولین سایت طنز ورزشی فارسی، به همراه ویدیو ورزشی، مسابقه پیش بینی فوتبال، تریبون آزاد خوانندگان، فوتبال ایران و اروپا.

طنز / شرحی بر زندگی درویشی یک مدیر!

ترول فوتبال_ مدیر بوقچی‌های! یک تیم مطرح پایتخت، مطلبی را در پیج اینستاگرامش در رابطه با مدیر عامل باشگاهش منتشر کرد که کرک های پتویمان ریخت چه برسد به پشم گوسفندان‌مان! او نوشته: “فلانی مدیری است که در دو سال گذشته یک ریال حقوق از باشگاه دریافت نکرده و حتی نهاری که در باشگاه میل می‌کند نان و سبزی و پنیری است که هر روز ظهر با هزینه شخصی تهیه می‌شود!”

همین موضوع باعث شد به اتفاق عوامل برنامه جشن رمضان، قصد سفر به ساختمان این باشگاه را کنیم، تا هم با این پدیده مدیریتی بیشتر آشنا شویم و هم سوژه‌ای برای درخت آرزوهای این برنامه پیدا کنیم! بالاخره ماه رمضان نزدیک است و دور دورِ احمدزاده و علیخانی‌ست! آنچه می‌خوانید شرح این سفر پرماجراست:

وارد خیابان شدیم، به تکه کاغذی که آدرس روی آن بود نگاهی انداختم و به سمت یکی از کسبه سئول رفتم. چون کره‌ای بلد نبودم با ایماء و اشاره سوالاتی کردم! اتفاقاً او هم کره‌ای بلد نبود و با زبان دَری به من فهماند، دَرِ باشگاه کدام سمت است و به بیل زدن ادامه داد!

خیابان منتهی به باشگاه شلوغ بود، حدود یک ساعت به دنبال جای پارک بودیم تا بالاخره فهمیدیم که ماشین نداریم و پیاده‌ایم. وارد باشگاه شدیم. بوی عطر مشهدی و جورابِ نگهبان، فضا را معنی‌دار کرده بود. از آب‌سردکن سمت راست آب خوردیم و روی مبل قرمز، جلوی چشم نگهبان نشستیم و جُم نخوردیم تا با آقای مدیر هماهنگ کنند. هماهنگ شد. سوار آسانسور شدیم. موزیک معنی‌داری بوی جوراب و عطر مشهدی را از یادمان برد. طبقه چهارم! ابتدا وارد یک اتاق بزرگ، که جام‌های زیادی پشت یکی از میزهایش بود شدیم، اندکی پنداریدیم! و سپس به اندرونی رفتیم. نور از پنجره‌ها به دیوارهای کاهگلی‌ دفتر می‌خورد. پیرمردی با لباس مندرس، شلنگ در دست، مشغولِ آب‌پاشی روی دیوارهای اتاق بود! بوی نم را دوست داشت. ما را دید، شلنگ را پرت کرد آن‌طرف و سریع بر روی حصیری نشست که بعدا فهمیدیم میز ریاست بوده. به آرامی شمع کنار دستش را فوت و شمعی را که آرم باشگاه روی آن بود روشن کرد. علت کارش را پرسیدیم و گفت: “آن شمع را از هایپر با هزینه شخصی خریدم و برای کارهای شخصی‌است، درست نیست برای کار‌های باشگاه از آن استفاده کنم!” چمباتمه زد و مشغول خوردن نان خشک و سبزی شد. تعارف کرد. با او همسفره شدیم. نان آنقدر خشک بود که ساقه طلایی بِگِریَد! ساده زیست بود و نورانی! نورش را کم کردیم، صورتش را به اتفاق گریمور شطرنجی کردیم و دوربین را روشن کردیم: پدر جان چند سالته؟

ادامه ندارد…

نویسنده آقای زیکس (میلاد سازمند)

ارسال دیدگاه جدید

پر کردن تمام موارد الزامیست.

طراحی قالب توسط وین دیزاین

تمامی حقوق مادی و معنوی قالب متعلق به ترول فوتبال بوده و کپی برداری از آن پیگرد قانونی دارد.

کپی برداری از ترول ها فقط با ذکر لینک سایت مجاز می باشد.